25 مهر
احساس کردم تمام دستگاه ها و ذرت ها و پاکت ها و مانتو های بنفش و صدا
هادر سرم به دوران افتاده و کمر دردم که 6 روز است مرا رها نمی کند تمام
سلول هایم را متلاشی کرده و همه چیز محو می شود و مثل گردبادی مرا در
خود می بلعد..با خود عهد کرده ام جواب دوست را ندهم....جواب دوست را
ندهم تا گریه و گلایه نکنم و عهد کرده ام فقط تا آخر هفته سر این کار مستهلک
کننده بمانم و عهد کردم ام که با ترس هایم مدارا کنم و عهد کرده ام که با
دوست حرف نزنم و عهد کرده ام که حریف خودم بشوم و کاری که در نظر دارم
را شروع کنم واشک هایم را قورت ندهم و.عهد کرده ام که با دوست حرف نزنم
و عهد کرده ام که کمتر از دست پسرک وسرکشی هایش حرص بخورم و عهد
کرده ام که با دوست حرف نزنم و عهد کرده ام که....
کمی استاخودوس دم کردم شاید کمی مرا آرام کند...