25 مهر

شاید این لحظه ها واقعی نیست.توهمی است که دچار آن شده ام ..ناگاه سر کار

احساس کردم تمام دستگاه ها و ذرت ها و پاکت ها و مانتو های بنفش و صدا

هادر سرم به دوران افتاده و کمر دردم که 6 روز است مرا رها نمی کند تمام

سلول هایم را متلاشی کرده و همه چیز محو می شود و مثل گردبادی مرا در

خود می بلعد..با خود عهد کرده ام جواب دوست را ندهم....جواب دوست را

ندهم تا گریه و گلایه نکنم و عهد کرده ام فقط  تا آخر هفته سر این کار مستهلک

کننده بمانم و عهد کردم ام که با ترس هایم مدارا کنم و عهد  کرده ام که با

دوست حرف نزنم و عهد کرده ام که  حریف خودم بشوم و کاری که در نظر دارم

را شروع کنم واشک هایم را قورت ندهم و.عهد کرده ام که با دوست حرف نزنم

و عهد کرده ام که  کمتر از دست پسرک وسرکشی هایش حرص بخورم و عهد

کرده ام که با دوست حرف نزنم و عهد کرده ام که....

کمی استاخودوس دم کردم شاید کمی مرا آرام کند...

15 مهر

باید حتما تغییری اساسی ایجاد کنم.احساس می کنم واقعا نمی توانم به این

روند فلاکت بار ادامه دهم..

هیچ

کتاب گرفتم.سری به آرایشگاه زدم.رفتم کوه اما حالم خوب نشد...

شاید دارم اشتباه می کنم ولی احساس میکنم که  جامعه دارد به قهقرا سقوط 

می کند..از سیاست گرفته تا محیط زیست.از تالاب های خشکیده گرفته تا 

حقوق های نجومی ..از فساد و سوء مدیریت گرفته تا جهالت و خرافه پرستی

و از من گرفته تا من ...میدانم بیش از پیش در لاک درونگرایی خود فرو رفته ام 

و مغزم از هجوم همه این فشارها انگار دارد ذوب می شود .مدتهاست که دیگر

کوه حالم را خوب نمی کند ...حرف ها و رفتارهای دوست !برایم مشمءز کننده 

شده و مدام از او فرار می کنم..چون رابطه ما بسیار مضحک و بیهوده است و...

شاید تنها چیزی که مرا به هستی وصل کرده پسرک است و دیگر هیچ...

بعد یک سرما خوردگی....

فکر می کنم چند سال دیگر .یک عصر پاییزی در حالی که موه هایم را شانه می

کنم و  و سفیدی موه هایم را دیگر نمی توانم پنهان کنم اگر ناگهان یاد این روز ها

بیافتم چه حسی دارم؟ اندوهگین می شوم ؟یا سری از حسرت تکان می دهم ؟یا

بی خیال حتی یادم هم نمیاید؟سر کار کوفتی و بعد یک جروبحث مفصل با 

پسرک فکر کردم که باید هوای خودم را بیشتر داشته باشم...فشار این روز ها 

انرژی زیادی از من می گیرد و فکر کردم تنها خودم می توانم از خودم مراقبت 

کنم و از درون آرام باشم..سرکشی های پسرک.فشار کار .مسایل مالی و نداشتن

نقطه امنیت و پناه ،شرایط غیر قابل انکار زندگی من هستند .این وسط باید قدر 

خود را بیشتر بدانم  و دست از قضاوت خود بردارم..تمام تلاش خود را کرده ام

شاید کافی نبوده اما تمام تلاشم بوده....

دوست! مدام به خود می گویم او یک دوست است و نه هیچ چیز دیگری......

او بخشی جزیی و کوچک از زندگی من است .و هیچگاه جزیی از احساسات 

پایا و متعادل و امنیت من نیست.....فکر می کنم باید بیش ازز پبش هوای خود 

را داشته باشم ..نقطه امنیت من باید خودم و افکار متعادل و عزت نفسم باشد