18 اردیبهشت

چله گرفته ام......

8 اردیبهشت ...چهل سالگی

فکر می کنم به چهل اردیبهشتی هایی که گذشت و اینکه به صرف جبر شرایط به همین روش کجدار و مریض و مثل چهل سال قبل این سال را به پایان برسانم؟؟

29 اسفند

به روزها و شب هایی که گذشت فکر می کنم....

به اشک ها و لبخند ها ...به اندوه های سخت و شوق های انرژی بخش..به کوه ها

و قله هایی که تا کمر در برف فرو رفتم و صخره هایی که روی سکوتش سجده 

کردم...به تلاش سخت برای کار و رها کردنشان به خاطر شرایط متناقص شان...

به پسرک و منطق غیر قابل فهم و بی خیالیهای مدامش برای کنکور...و به تصمیم

سختی که به بخاطر عدم مدیریت و مسایل حاشیه ای گروه کوهنوردی را علیرغم

دلبستگی به دوست،و بعد سالها ترک کردم و تلاش برای یافتن گروهی بهتر...

وبه دوست....

ارتباط با دوست گرچه انرژی بخش و مثبت است اما گاه بسیار دلسرد کننده و 

فرساینده ...تا آن جا که مرا بارها  به قعر اندوهی دردناک کشانده ...

و به خودم فکر می کنم...به خودم ....به چهل سالگی که سفیدیش را لای موهایم

تکانده....

تاوان

یوگا رفتم.گل گاو زبان دم کردم.ساعتی پای صحبت های دلجویانه دوست

نشستم.به خرید رفتم.نوشتم.گذاشتم اشک هایم از تنگ خانه چشم رها شود اما 

آرام نشدم..فکر می کنم چرا؟؟اتفاق تلخی که افتاد جدا از ماهیتش به کدام 

بخش نادیده روحم چنگ انداخت که اینگونه مرا از پا انداخته؟؟؟به بی نظمی 

و حرف های خاله زنکی که پشت سرم بود اعتراض کردم و مورد تهمت و قضاوت

دردناک و بی ادبانه چند زن مواجه شدم..خشکم زد...تمام مسیر برگشت از کوه را

میان برف و یخ گریستم و وقتی از من معذرت خواهی شد حس کردم  چیزی در 

من شکسته که هیچ چینی بند زنی حتی دوست قادر به التیام آن نیست...سعی 

می کنم آرام باشم..اما طرد شدن و به ناحق زیر سوال رفتن .تاوان این است که 

جسارت همرنگ نشدن با جماعتی کوتاه فکر و غرق در روزمرگی را داشته ام...

یک احساس عظیم تنهایی در آستانه چهل سالگی....

13 بهمن

ساعتها زیر باران و در سرما راه رفتم و مدام به این فکر می کردم که چقدر

انرژی از حیات و هستی گرفته ام؟چقدر از ته دل شاد بوده ام؟چقدر مواظب

جسم و روح خود بوده ام ؟و در نهایت از هستی به چه میزان لذت برده ام؟    

 مشکلی که مدام مرا آزار می دهد نشخوار بیهوده فکری است که هیچ نتیجه  

  ای جز آسیب به روح و روانم ندارد..البته همه این سفسطه گری های ذهن

ثمره  یک افسردگی ادامه دار هست...بی شک دنیا و به ویژه  جامعه ما در  قهقرا

و   تباهی  دین و سیاست است اما در آستانه چهل سالگی فکر می کنم بگذار

چند صباحی هم اندکی  اگر بتوانم کمی بی خیال باشم و به فکر خودم

باشم....یوگا .کوه . فعالیت در انجمن دوستداران طبیعت و گردشگری.حافظ

خوانی های شبانه .  نفس عطر آگین شجریان و موسیقی و  رمان های انگلیسی

و مولانا و خیام و البته ناپرهیزی های دوست و مدارا با قوانین درهم پسرک

باعث می شود کمی بیشتر احساس زندگی کنم..امروز  مرخصی گرفتم و کمی

زندگی کردم....

گوشوارک

بالای قله میان برف و مه با او حرفم شد .نتوانستم بعد هفته ها کمردرد و تنهایی

و فشار مضاعف کار و برخورد او خودم را کنترل کنم...دلم می خواست مشت 

محکمی حواله اش میکردم اما تلخی بین ما مثل مرگ بود...مسله این است که 

اعتقادم را به همه چیز از دست داده ام .فساد و تباهی موجود در جامعه از یک 

سو و سکوت وا خورده مردم از یک سو و فشار تنهایی و مسولیت های زندگی 

تابم را بریده...ناامیدی نیست   ...واقعیت های تلخ موجود است ...احساس 

می کنم فقط به رشته تاری به نام پسرک به این دنیا وصل هستم...زیر برف و 

بوران شدید قله و مهی که قدرت دید را از من گرفته بود دلم می خواست دراز 

بکشم و محو شوم ...این واقعیت است که دوست هیچ درکی از شرایط من ندارد

وعملا هیچ کاری جز حرف و خدایی که سنگش را به سینه می زند ندارد......

22 دی

جواب سوال هایم را پیدا نمی کنم.هیچ سردگم تر می شوم...فکر می کنم چرا

اینهمه بی انگیزه شده ام؟نرفتن به کوه...کمردرد که مثل یک همنشین

مرا همراهی می کند ....فشار مالی...سرو کله زدن با ادا و اطوارهای پسرک.یا

تبعیض واجحافی که در موقعیت کاری ام عملا مرا سرخورده کرده و....یا وضع

گل و بلبل جامعه؟و ترس و سکوت و فقر فکری مردم به اسم اطاعت و یا گنده

گویی ها و توهمات مصدر نشینان به اسم خدا ؟یا جبر و زندان آرش و گلرخ و...

. ..........................و درام دردناک قبر خواب ها .ویا بر باد رفتن سرمایه

های مملکت در اثر عدم مدیریت و بازی جناح ها و و زیرسوال نبردن ها و پاسخ

گو نبودن ها به اسم مصالح کشور ؟ وماست مالی های همیشگی...

.انقلاب مثل آن ضرب المثلی بود که می گویند طرف رفت ابروش را برداره زد

چشمش هم کور کرد....و وازدگی من از همه چیز...و همه کس   ...بعد فکر میکنم  پس زیستن این گونه چقدر پوچ و بیهوده است.....

دوست

دوستش دارم...

و نمی توانم .واقعا نمی توانم علیرغم تمام شرایط سخت دل از  دوست بردارم..

9 دی

واقعیت تلخ تر از عکس های بی خانمان های گور خواب  ها و یا خشک شدن

دریاچه ارومیه و هامون و زاینده رود و اختلاس های چند هزار میلییاردی

و زد و بند آقا زاده ها و نرخ بهر های کمر شکن و رکود اقتصاد و صنعت وفساد

و سیاست های بسته و کینه توزانه جهانی موجود است ..واقعیت انکار شده

این 38 سال همان سکوت خفقان گرفته است همان فقر شدید فکری غالب شده

بر توده مردم است...سکوتی که باعث شده به اسم خدا و به اسم دین

فساد،موجه باشد ..صدایم به جایی نمی رسد .احساس خفقان میکنم.بیهودگی

این روزها مرا به جنون کشانده...

 

 

28آذر

فرش ها لوله شده اند و مبل ها جمع شده.دو تا از فرش ها را دادم قالیشویی

خانه لبریز بوی رنگ شده....با پسرک به توافق رسیدم که اتاقش را رنگ یاسی..یا

بنفش روشن روشن بزنم.پسرک با کامپیوترش نقل مکان کرده به اتاق من ..و من

فکر می کنم چرا اینقدر از درون تهی هستم...دیشب فقط 10 دقیقه ای کنار 

دوست نشستم و به تیرگی سیاه شب در جاده نگریستم .دستش را محکم گرفتم

وسعی کردم دوباره خودم را گول بزنم اما نه نشد...یعنی مدتهاست که نمیتوانم

سکوت دردناک درونم را از میان این همه هیاهو نادیده بگیرم...سفر به طبس گر 

چه بسیار عالی بود اما مرا بیشتر و بیشتر با واقعیت روابطمان مواجهه کرد..

حرف هایی را شنیدم که نباید می شنیدم...انگار پردهای زیادی از روی واقعیت 

ها افتاد و این مرا هر چه بیشتر با خودم .با تنهایی های عمیق روحم روبه رو کرد

خانه بوی رنگ می دهد ...