به روزها و شب هایی که گذشت فکر می کنم....

به اشک ها و لبخند ها ...به اندوه های سخت و شوق های انرژی بخش..به کوه ها

و قله هایی که تا کمر در برف فرو رفتم و صخره هایی که روی سکوتش سجده 

کردم...به تلاش سخت برای کار و رها کردنشان به خاطر شرایط متناقص شان...

به پسرک و منطق غیر قابل فهم و بی خیالیهای مدامش برای کنکور...و به تصمیم

سختی که به بخاطر عدم مدیریت و مسایل حاشیه ای گروه کوهنوردی را علیرغم

دلبستگی به دوست،و بعد سالها ترک کردم و تلاش برای یافتن گروهی بهتر...

وبه دوست....

ارتباط با دوست گرچه انرژی بخش و مثبت است اما گاه بسیار دلسرد کننده و 

فرساینده ...تا آن جا که مرا بارها  به قعر اندوهی دردناک کشانده ...

و به خودم فکر می کنم...به خودم ....به چهل سالگی که سفیدیش را لای موهایم

تکانده....