مسله اصلي اعتماد به نفس و عزت نفس نداشته است..اين فقدان از يک
سو مرا در حالت قرباني و قضاوت مدام خودمم قرار داده و از يک سو
باعث خوش بيني و اعتماد افراطي به ديگران شده.که در هر دو صورت
خسارت و آسيب زيادي به من زده...هنوز از رفتار صاحب کار قبلي و
برخورد اهانت آميزي که با من داشت آزرده ام..البته بماند که زود رنجي
و حساسيت روحي من و خلا عاطفي موجود بيش از حد مرا نسبت به
رفتارها و برخوردها دگرگون ميکند...بايد بپذيرم که تنها هستم بدون هيچ
حمايت عاطفي ...بايد بيش از هر چيز به خودم اعتماد کنم و به جاي فرو
رفتن در نقش قرباني قوي تر باشم....
پي نوشت..
احساس مي کنم مدتهاست چيزي در من مرده..بيش از حد در لاک خودم
فرو رفته ام..ارتباط با آدمها برايم سخت شده..به زور حرف ميزنم.فکر
ميکنم هيچ کس شرايط مرا ندارد.تنها دلخوشيم کوه شده و پيدا کردن
کاري که به من فراموشي بدهد...ارتباط با دوست هم آخرين چيزي است
که به آن فکر ميکنم..اين که مي نشينم و خودم را دلداري ميدهم مثل
تلاش براي نفس کشيدن در بي اکسيژني است...ميدانم ماه هاست که دوره
افسردگي و رکود را مي گذرانم...اين چند روز عيد جز کوه و پياده روي و
تبريک عيد به چند نفر و کتاب و سرگرم شدن به بشور و بساب خانه کاري
نکرده ام...حوصله رفتن به خانه مادر و شنيدن گلايه ها و حرف هايش
را ندارم.فکر ميکنم فقط يک کار درست و درمان و با ثبات شايد بتواند
اندکي مرا از اين وضعيت بيرون آورد..