ارزشمندي ها...

امروز و بعد دو سه ساعتي گذراندن وقت با خاله زنک بازي هاي

خانواده سر مراسم ازدواج برادر کوچک حس کردم چقدر زندگيم

ارزشمند و واقعي است...واستقلال روحي .مالي و عاطفي ام از آنها

چقدر قابل تحسين براي خودم هست...همان بهتر که ارتباطاتم

با آنها فوق العاده کم است و آنطور که خودم ميخواهم و طبق 

روحيات و خواسته هاي خودم زندگي مي کنم..تنهايي و سختي هاي

نا ب گاه زندگيم بسيار ارزشمندتر از برخوردها و رفتار هاي آنها است....

واراتان

(واراتان)در محاصره کوه هاي پوشيده از برف قدمگاه از يک طرف و جنگل

هايي که نرم نرمک سبزي بهار را با عطر شکوفه هاي آلوهاو گلابي هاي

وحشي به هم آميخته بود زير نفس هاي خيس باران صبحگاهي از خواب

بيدار مي شد ....

دشت و دامنه هاي سرسبز و شکوفه باران واراتان جادوي سحر آميزي بود

که زير قدم هاو باتوم هاي،ما از خواب بيدار ، ميشد و سر مستي سکرآورش

را روي چشم هاي ما ميريخت...دلم ميخواست زير عطر شکوفه ها ي باران

خورده به آغوش دوست ميرفتم و در مستي آن لحظه ها ذوب مي شدم..

 

عطر باران

غروب که مي شود باران يک ريز و يک نفس شب را خيس مي کند و دم

گوشم ترانه مي خواند ..چقدر اين شب هاي خنک باراني را دوست دارم

...انگار زمين نفس تازه کرده و درخت ها زير عطر شکوفه ها مست شده

اند..هوا لطيف .سبک.و عطر باران  با خيرگي شکوفه هاي در هم آميخته

زمين مست و درختها و گلهاي غنچه شده مست تر و هواي هم آغوش شده 

با باران چيزي فراتر از سرمستي بهار را زمزمه مي کنند...

براي کار با جايي به توافق رسيدم و سه شب است که فعلا شيفت شب را م

ميروم..شرايط نسبتا خوبي دارد و حداقل 90درصد خواسته هايم 

تامين...هر چند بايد بعد از ظهر ها براي کار بروم و تنبلي سراغم ميايد 

اما شرايطش تا حد زيادي دلبخواه است...اعتماد به نفس خود را تا 

حد زيادي باز يافته ام ..حتي رفتار بسيار سرد مادر در عيد ديدني نيز 

زياد حالم را بد نکرد...بايد ارتباطم را با مادر کمتر و کمتر کنم تا از 

بي توجهي و تبعيضات دردناک او بين من و برادران کمتر آسيب ببينم..

مي دانم که نه با اعتراض .نه با منطق و نه با محبت نمي توانم او را 

متوجه رفتارش کنم...فقط ميتوانم از خودم محافظت کنم و کمتر 

خودم را در معرض آسيب او قرار دهم...توافق راحتي که براي کار 

کرديم و شرايطش عزت نفس مرا قوي تر و مرا از درون شادتر کرده..

.

 

پنجم

مسله اصلي اعتماد به نفس و عزت نفس نداشته است..اين فقدان از يک

سو مرا در حالت قرباني و قضاوت مدام خودمم قرار داده و از يک سو

باعث خوش بيني و اعتماد افراطي به ديگران شده.که در هر دو صورت

خسارت و آسيب زيادي به من زده...هنوز از رفتار صاحب کار قبلي و 

برخورد اهانت آميزي که با من داشت آزرده ام..البته بماند که زود رنجي 

و حساسيت روحي من و خلا عاطفي موجود بيش از حد مرا نسبت به 

رفتارها و برخوردها دگرگون ميکند...بايد بپذيرم که تنها هستم بدون هيچ

حمايت عاطفي ...بايد بيش از هر چيز به خودم اعتماد کنم و به جاي فرو 

رفتن در نقش قرباني قوي تر باشم....

 پي نوشت..

احساس مي کنم مدتهاست چيزي در من مرده..بيش از حد در لاک خودم

فرو رفته ام..ارتباط با آدمها برايم سخت شده..به زور حرف ميزنم.فکر 

ميکنم هيچ کس شرايط مرا ندارد.تنها دلخوشيم کوه شده و پيدا کردن 

کاري که به من فراموشي بدهد...ارتباط با دوست هم آخرين چيزي است

که به آن فکر ميکنم..اين که مي نشينم و خودم را دلداري ميدهم مثل 

تلاش براي نفس کشيدن در بي اکسيژني است...ميدانم ماه هاست که دوره

افسردگي و رکود را مي گذرانم...اين چند روز عيد جز کوه و پياده روي  و

تبريک عيد به چند نفر و کتاب و سرگرم شدن به بشور و بساب خانه کاري 

نکرده ام...حوصله رفتن به خانه مادر و شنيدن گلايه ها و حرف هايش 

را ندارم.فکر ميکنم فقط يک کار درست و درمان و با ثبات شايد بتواند 

اندکي مرا از اين وضعيت بيرون آورد..

سوم فروردين

صبح زير باراني که نرم نرمک هوا را از عطر تازگي پر کرده بود يک

کوهنوردي سبک رفتم...کمي رگ هاي مغزم باز شد..موقع برگشت

باران تند و يک ريز مرا خيس خيس کرد.اما طراوتش بر جان و روحم

نشست..فکر ميکنم بايد هر طور شده روحيه و انرژي خود را حفظ کنم..

ديشب ساعتها با خودم حرف زدم..خودم را دلداري دادم و گذاشتم کمي 

از اشک هاي مانده روي صورتم سبک شود..فکر ميکنم اين تنهايي همه 

لحظاتم را گزنده کرد...مسلما اگر درصد کمي از حمايت خانواده را داشتم 

وضعم بهتر بود و اين خلا کمتر به من آسيب ميزد...اما به مدد ارتباطات 

سرد و تبعيضات علني مادر و بي حرمتي هاو فضاوت ها و دخالت هاي

برادر .براي کمتر آسيب ديدن خودم ارتباطات را بسيار محدود و به صفر

رسانده ام ....

فکر ميکنم بايد بنشينم و اساسي با دوست صحبت کنم..اين ارتباط ناقص 

و گسسته به اين شکل و عدم حمايت او از من مرا سخت جريحه دار کرده..

حتي پيامي هم نميتوانم بفرستم..ميدانم هر روز بيش تر ازپيش به نقطه 

مرگ آور اين رابطه نزديک ميشوم...حس مي کنم چيزي مثل سنگ راه 

گلويم را بسته..و نفسم در نمياد...و کار تنها چيزي است که به من فراموشي

ميدهد..ميدانم از زير سنگ هم شده کار مناسبي پيدا ميکنم..

سرآغاز

نتوانستم خود دار باشم و اين بغض فرو خورده را کنترل کنم و اين اشک

بود که بي هوا سرريز کرد گويي تمام فشار و بي ثباتي و سرگرداني و

خستگي سال گذشته بايد درست همين روز اول سال گريبانم را مي

گرفت..چندين روز است که حتي صداي دوست را نشنيده ام و مي دانم

اين روند روز ها ادامه دارد...قرار بود براي عوض شدن روحيه ام سفري يک 

روزه داشته باشم که آن هم به مدد بازي درآوردن صاحب کار و ندادن

حقوقم ماسيده شد...ديشب موقع رفتن از محل کارم گفتم که نمي توانم با 

حقوق ماهي 300تومان ده ساعت در روز کار کنم و تقاضاي شرايط بهتري 

براي سال جديد داشتم...از قبل مي دانستم چه جوابي دارد اما فکر نمي 

کردم حقوقم را نگه دارد و با فحش و بي ادبي تمام برايم خط و نشان

بکشد...در واقع يک ماه بود که از کار اين جا و رفتار تحقير آميزش دلسرد 

شده بودم   و فاتحه اين کار را خوانده بودم اما اشک هاي سرريز شده

امروز فقط از سر دلتنگي.و تنهايي شديد و فشار شديدي روحي و عاطفي 

بود که ظرف سال گذشته  بر من وارد شد.

فقط نياز به کاري مناسب دارم که به من ثبات روحي و امنيت مالي و 

آرامش بدهد...تعطيلات که تمام شود ميروم دنبال کار...مي دانم که از 

پس زندگيم بر ميايم...

مهرداد

حرف هايت را بارها و بارها خواندم  وکمي از  خودم را از دريچه چشمان تو

ديدم وراستش قوت قلب  و اميدواري گرفتم ..ذهنم بازترو فکرم آرامتر

شد..اينکه مرا قضاوت نکردي آرامم کرد.اين جا تنها جايي است که توانسته

ام بي هيچ نقابي خودم باشم..و از راز هاي مگو و از دروني ترين احساسات

متناقضم مينويسم تا اندکي سبک شوم..از فشار هاي تنها زندگي کردن و 

مسوليت پسرک و به نوعي همسر دوم اما محو بودن در زندگي کسي که

تعلق خاطري به او دارم مي نويسم تا آتشفشان اين فشار مرا از درون نابود 

نکند...و تو که همه اين ها را ميداني و هر گاهي مايه تسلا و اميدي ..يعني 

هنوز مي شود وصل شد به قلبي که بزرگ و گرم است...نمي دانم ولي ناگاه

ياد شعر سهراب براي فروغ افتادم ..آنحا که گفت..

.بزرگ بود

و از اهالي امروز...

و با تمام افق هاي باز نسبت داشت....