مهرداد
حرف هايت را بارها و بارها خواندم وکمي از خودم را از دريچه چشمان تو
ديدم وراستش قوت قلب و اميدواري گرفتم ..ذهنم بازترو فکرم آرامتر
شد..اينکه مرا قضاوت نکردي آرامم کرد.اين جا تنها جايي است که توانسته
ام بي هيچ نقابي خودم باشم..و از راز هاي مگو و از دروني ترين احساسات
متناقضم مينويسم تا اندکي سبک شوم..از فشار هاي تنها زندگي کردن و
مسوليت پسرک و به نوعي همسر دوم اما محو بودن در زندگي کسي که
تعلق خاطري به او دارم مي نويسم تا آتشفشان اين فشار مرا از درون نابود
نکند...و تو که همه اين ها را ميداني و هر گاهي مايه تسلا و اميدي ..يعني
هنوز مي شود وصل شد به قلبي که بزرگ و گرم است...نمي دانم ولي ناگاه
ياد شعر سهراب براي فروغ افتادم ..آنحا که گفت..
.بزرگ بود
و از اهالي امروز...
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت....
+ نوشته شده در یکم فروردین ۱۳۹۵ ساعت ۸ ب.ظ توسط فرزانه
|